تبليغاتX
امیدنامه

واژه واژه رفتن است .

ساده بود آمدن ولی چه سخت است رفتن . ساده بود نوشتن ولی چه سخت است قلم از دست انداختن . ساده بود درود ولی چه سخت است بدرود .

خانه غزلواره مهر بود و سبوخانه شعر ، مُلک محبت بود و آیینه شفقت ، از سبوی لطف ِ هم پیالگان ِوالامقام ، سرمستیها بر کام جانم نشست و مدهوشیها بر سرای دلم لانه کرد . به تمامی سعی بر جوشش بود نه بر کوشش تا معانی به روانی جاری شود و از دل بر آمده ، بر دل نشیند که این مرغ را بی همراهی یاران عزم پروازی چنین سبکبال نبود . چون شکر ِآمیخته در شیر ، بر تار و پود وجودم می نشست آن نازنین نگاه ِهم بزمان بی ریا که قدم بر دیده من گذاشته ، به نگاهی و کلامی میهمانم می کردند.

عزمها جزم گشت تا این بزم بیاراید به حرفی در خور تامل ، سزاوار تعقل و دیده یاران را از رساندن برق نگاه بر آن نادم نگرداند .

مرا سودای هم پیالگی بود و هم قافلگی تا در این دنیای پر از رفاقت های نامیمون ، آوازمان از جنس شور باشد و نگاهمان از جنس نور . دلمان مامن وفا باشد و محفل صفا ، بر جانمان شهد شیرین ِ دوست بنشیند و در بَرمان ، حضور پر ملاحت یار بیارامد .

سعی بر آن بود گر عسلی نمی چشانیم باری نیش مزنیم و گر یار شاطر نیستیم بار خاطر نیز نباشیم . اندیشه همه آن بود در دنیای دوستان ناشناخته ، از خویش بگوییم و از همدیگر بشنویم آنچه را که در آن رنگی از پول و نسب و تحصیل و جنسیت نیست و هر چه هست کلامی است که از سویدای دل برخاسته ، نوع نگاهمان را به جهان پیرامون آشکار می سازد چه در این وادی از یاران و همگنان نکته ها آموختم و جامه ها دوختم و گاه از کلامی چون پروانه سوختم . سخن از زورق مهتاب بود و مرکب آفتاب که جز نور به دل تاریکم هدیه نمیدادند . سخن از ناز معشوق بود و نیاز عاشق ، از ترانه  بندگی و حدیث دلبردگی تا دقایق ِدنیای مجازی پندآموز ِزندگی حقیقیمان باشد .

ترانه درون به دست باد سپرده ، دستان گرمتان را به نشانه محبت فشرده از مهربان پروردگار عشق و عطوفت و مهربانی سربلندی همه یاران ِ نازنین وجود و شکرین دهان را خواستارم.

« وقتی گریبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید


وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید


من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شدوعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی »                               ( دکتر افشین یداللهی )

یاعلی

 

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 21:18 |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی و آگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست تنهاییت کوتاه باشد . آرزومندم که اینگونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ، از جمله دوستان بد و ناپایدار . برخی نادوست و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد و چون زندگی بدین گونه است برایت آرزومندم دشمن نیز داشته باشی نه کم و نه زیاد ، درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خودت مغرور نشوی .

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری ، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این کار ساده ای ست بلکه با کسانیکه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با صبوری ات برای دیگران نمونه شوی .

و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی زود رسیده نشوی و اگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی . و اگر پیری تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند .

امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به کبوتری دانه دهی و به آواز یک پرنده گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان .

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی و با روییدنش همراه شوی تا دریابی در یک درخت چقدر زندگی وجود دارد.

همچنین آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و همچنین سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

و در پایان اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته شدید یا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق حرف برانید و زندگی را از نو آغاز کنید .

اگر همه اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم به جز اینکه بگویم : خدا نگهدارت باشد ، در همه حال.                                « ویکتور هوگوست »

................................................................

یاعلی

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 20:31 |

اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است ، غزه را نمیدانم . اینجا برف بی وقفه سپیدی هدیه میکند غزه را نمیدانم . نمیدانم که به سیاست بر میخورد یا به پاچه خواری !!! نمیدانم چه تعبیری میشود و چه تفسیری اما گویی انسانیت به یغما میرود گویی سبوعیت بر جان آدمیت حلول میکند !!!! مسلمانیمان پیشکش آدم بودنمان را محل تردید میدانم اگر ببینیم و افسوسی تلخ وجودمان را در بر نگیرد. خدا به حق حسین و عباس در این ایام سوگواری خود نظری کند .

 و آنچه از پی می آید تصویر نوشتی سوزناک است از « امیر فرشاد ابراهیمی » که به جهت فیلتر شدن وبلاگش با نام « گفتنی ها » بی کم وکاست در این پست می آید :


                 

کریسمس که شد

اعراب به سلامتی غرب گیلاسهایشان را بالا بردند و آخرین مدل بی دردی را به همدیگر هبه کردند

 ودرست همان موقع موشکی آمد و حنانه دیگر پدر مادر نداشت

سعمان هم با سنگ کوچکش رفته بود آزادی بیاورد

آنها از بابانوئل چیزی نمی دانند اما می دانند چه می خواهند


باقی بقایتان.

یاعلی


پی نوشت ۱ : بنا نداشتم در این وب نوشت ربطی از سیاست باشد شما هم از آن دریچه نبینید.

پی نوشت ۲ : در خلوت خودت و حسین و عباس بر این نامردمی ها اشک دلسوختگی بریز که مبادا به هر بهانه ای مردانگی از یادمان برود.

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 18:10 |

گاه از کلام شرر می ریزد گاه از نگاه موج برمی خیزد . گاهی سکوت چون طوفان می تازد و گاهی غرش رعد ، به آه ِنفس ِ بی قراری ، عرصه می بازد.

شاید دیده باشی ، شاید اندیشیده باشی که ضیافت ِخویش با خویش در خلوت ِپر تشویش ، گاه سرآغاز فصل نوینی از عقاید می شود ، آن هنگام که شمع ِجمع ِافکار و اعمال خویش گردیده ، خویشتن در محاصره افکار و اعمالی می بینی که چون گردابی سهمگین تکه چوب ِوجودت را هزاران باره می چرخانند.

گاه شاید دیده باشی چه ساده اسیر قلقلک ذهنت می شوی ، شاید دیده باشی در حصار ِکلمات ِمنطق مآبانه ، دچار رخوتی بی انتها می شوی و چه مضحک بر اندیشه خویش فخر بیجا می فروشی.

شاید دیده باشی گاه سادگی نگاه را به پیچیدگی دیدگاه میفروشی و در روز روشن از پی اثبات خورشید میگردی و نهایت جزشب و حسرت نصیبت نمی شود !!!

ساده تر بگویم :

گاه چه ساده ، سادگی ِابدیت لحظه را به تفسیر ِهزار ایهام ِنادیده و تعبیر ِهزار ابهام ِناشنیده می فروشی !!!!

گاه چه ساده به دور خویش چنبره می زنی !!

یاعلی

................................................................................................

پی نوشت 1 : چندی است کلام از شور تهی می بینم شاید از کبر ِپوشالیم باشد شاید هم .......

پی نوشت 2 : تمامی افعالی که بر دوم شخص ( مخاطب ) دلالت دارند ، دوربرگردان اصلی به سمت متکلم وحده ( خودم ) می باشند اسائه ادب تلقی نگردد.

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 23:26 |

مگر خیبر زجایش کنده میشد

یقین آنجا علی هم یا علی گفت

و هر مقدار تقلا به خرج دادم تا این صفحه مجازی را به بازی نگیرم نام و یاد  علی هر بهانه ای را از من گرفت تا مباد از خاطرم برود که اسطوره بی چون و چرای ایرانی ، امروز بر تخت ِشاهی جلوس میکند و تا به همیشه امیر ِدلهای بلورینی میشود که بی یاد او دست بر زانوان خود نگذاشته ، بر نمی خیزند . تا یادم باشد غدیر زیباترین جلوه افتخار است ، تا یادم باشد این زیباترین لحظات را به همه آنهاییکه این عید را بی ادعا بهانه ای برای زیبا شدن و زیبا بودن برگزیده اند ، شادباش بگویم .

اگر بر تاجگذاری ِشهنشاه عاشقی ، شبنمی زلال و گرم بر دشت گونه خویش احساس کردی و یا از شعف ِ چنین عید خجسته ای در درون خویش بر علی سلامی فرستادی ، دعا کن حضورش همیشه بهانه باران دیدگانمان باشد .

بر همه یاران و عزیزان خجسته باشد این هلهله شادی.

یاعلی

( لینک متنی که سال گذشته در چنین روزی در این سرای مجازی نوشتم)

تاجگذاری عشق

 

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 10:6 |

حقیقت گاه به قدر سرکشیدن جرعه ای از شوکران تلخ است تلخ تلخ .

حقیقت به قدر شنیدن ِ کلام یک دوست آنهم دوستی که بی او بودن را در سیر زندگی کودکی و جوانی به یاد نداری ، تلخ است آنهم از غروب تا سپیده دم .

از هیاهوی شهر و کار و روزمرگی و شاید دنیای مجازی گریزی میزنم به جاییکه در نگاه اول بی گمان تعبیری بهتر از بهشت برایش ندارم ، هر چند این بهشت را گهگاه به تماشا می نشینم اما هربار بیشتر از گذشته بر زیبایی حیرت انگیزش پی می برم .

بعد از سیری کوتاه خلوتی برپا میشود میان من و رضا .

دو صندلی روبروی هم از غروب خورشید تا سپیده دم بی آنکه خواب را به ضیافت ِدیدگان دعوت کنیم .

و می گویم و می شنوم و می گویم و می شنوم و در این بین گاه قطره ای گرم و زلال را میهمان چشمان خود می بینم .

هیچگاه حقیقت این مقدار برایم تلخ نبود هیچگاه .......

یاعلی

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 20:41 |

یکم - خدا سایه وجود ذیجود دکتر مهاجرانی را بر سرمان مستدام بدارد که از کلامش جواهر می بارد و خاطرات دوران کودکیش چون آب خوشگوار ، عطش این روزهای بیقراری مرا فرو می نشاند . قسمتی از یکی از پستها به نقل از وبلاگ شخصی ایشان به نام مکتوب در ذیل می آید چونان همیشه نغز و نکته آموز است :

« ...... لطیفه را پیدا کرده بودند. رفته بود بالای بافه های هفت چین، دو تا تخم مرغ خام با نمک خورده بود و همانجا روی بافه ها خوابش برده بود. سکینه خانم گفت: رباب لطیفه را توی بغل گرفت و از ذوق گریه کرد. لطیفه گفته بود. آفتاب افتاده بود روی بافه های هفت چین خیلی خوشم آمد! آفتاب تند بود چشمم را بستم ، چشمم گرم شد وخوابم برد.
حاج آخوند گفت: کاش ما هم گم می شدیم و پیدا می شدیم ! می بینید این پیدایی ما هیچ ذوقی ندارد؟ برای این که گم نشده ایم ‍! می دانید چطور باید پیدا شویم؟
ذوقی دگر ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
ای بر در سرایت غوغای عشق بازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی...
جرعه ای از آب شیرین خوشگوار کوثر از دست علی...مثل همان جرعه ای که مولوی نوشید و گفت هر چه دارد از علی دارد. از خودش گم شد و در علی پیدا شد.
از تو بر من تافت پنهان چون کنی
بی زبان چون ماه پرتو می زنی
لیک اگر در گفت اید نور ماه
شبروان را زودتر بنمود راه
می دانید بچه ها، خدا در ما گم شده است! اگر می خواهیم پیدایش کنیم باید خودمان را گم کنیم........»

دوم - سال پیش در روزهایی شبیه به همین خزان رنگ رنگ برای عزیزی نوشتم : « مباد بتی بسازی بر کاخ اندیشه آنگاه در سراپرده حقیقت به ضرب تبری او را بشکنی و دلت راهم . مباد نقش قلمت سکوت سهمگین نگاهت باشد و از اشتراک عقل و احساس مبرا......... » و امسال در آخرین روز تابستان جوابم اینچنین بود :

«  برای ستایش تو
همین کلمات روزمره کافی است
همین که کجا می روی، دلتنگم
برای ستایش تو
همین گل و سنگریزه کافی است
تا از تو بتی بسازم.  »

لیک گویی از خاطرمان رفته بود که ممکن است تبر به دست هر کسی بیفتد و افتاد و اینک از آن بت همان سنگریزه ها باقی است که هرکس که از ره می رسد با تیپایی هزار تکه را هزار گوشه پرتاب می کند !!!

بیچاره بت ، بیچاره تر تبرزن و آن از ره رسیده تیپا زن ........

یاعلی

+ نوشته شده توسط امید در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 13:11 |
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود
 
+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 21:4 |

نمیدانم.......

مبادا کسی منتظرم بماند.....همیشه شرمسار خواهم بود از اینکه کسی را چشم انتظار نگاهی یا کلامی یا حضوری از خود ببینم.

و حالا چه ناروا منتظر یک کلام می مانم.....

و حالا چه نابهنگام باید سکوت کنم .......

شاید تقاص اینکه کسی را چشم انتظار نگذارم این باشد که برای یک جمله اش چشم انتظار بمانم !!!!!!

نمیدانم..... منصفانه نیست..... « بی گمان سنگدل است آن که روا میدارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد »

یاعلی

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 22:38 |

اراده ای برای آمدن نداشتم شاید تا مدتها . می خواستم کمی که سبک تر شدم بازگردم اما دیدم و شنیدم بدون نوشتن هیچم هیچ هیچ . گرچه چرخ گردون با من بازیهای رنگ رنگ میکند و اینک همچنان بهت زده و حیران از آخرین نامرادیش هستم اما امروز را که سالروز هست شدن من در همین دنیاست و راز عدد 8 را همواره با من به دنبال دارد مبنای حضوری دیگر دیدم و البته شوری که متن زیر برگرفته از قسمتی از آخرین پست دکتر عطا ء الله مهاجرانی در وبلاگش با نام مکتوب در من ایجاد کرد :

« .......... به حاج آخوند گفتم وقتی به رنگین کمان نزدیک شدیم دور رفت! وقتی برگشتیم نزدیک شد! گفت تا ما در این دنیا زندگی می کنیم با خداوند و نشانه های او فاصله داریم. اما راه بسته نیست. انسان می تواند آن قدر پیش برود که مثل رنگین کمان بدرخشد. وقتی هفت شهر عشق را فتح کرد...همان هفت رنگ رنگین کمان... حاج آخوند خواند: ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.
...............حاج آخوند می گفت هر وقت رنگین کمان دیدید؛ این آیه قرآن را در ذهنتان زنده کنید که: خداوند از همه بهتر رنگ آمیزی می کند. بچه ها این رنگ ها در برابر رنگ آمیزی جان انسان ها جلوه ای ندارد. انسان هایی که از جنس آفتاب و باران شده اند. همیشه رنگین کمانند.
تن ما زنده به گریه ابر است و سوز آفتاب و جانمان زنده به رنگین کمان کلمات...
گریه ی ابر است و سوز آفتاب
استن دنیا همین دو رشته تاب
نقاشی را ببینید! رنگش گریه ی ابر است و قلم مویش سوز شعله آفتاب... »

به هر رو می مانم و از همه آنها که با من بوده اند میخواهم که همچنان به کلامی و چراغی روشنم کنند تا بلکه باز توان برخاستن داشته باشم .

اما تو ... تو هم بیا مثل گذشته اما با نگاهی جدید و افقی روشن تر ، البته اگر همچنان امید قابل رهنمود باشد....

یاعلی

امید

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 15:27 |